شبهای زمستان زده را بیدارم
چون ابر به پهنای دلم می بارم
یک بار بیا و حال من را بنگر
شاید تو بفهمی که چه دردی دارم ؟!
***
اینجا به جز از عشق رخت در دل نیست
از یمن جمال تو کسی عاقل نیست
این قوم به شدت به تو ایمان دارند
هر چند هنوز دینشان کامل نیست
در بستری از سنگ از این آبادی
با پای کمی لنگ از این آبادی
ترسم نرسد به شهرتان ای زیبا
این شاعر دلتنگ از این آبادی
***
چون گرگ گذشته از شب و طوفانم
عاصی شده ام مدام در طغیانم
در هر نفسم حرص شکاری خفته
تیزست به قصد لب تو دندانم
هر چند که در غزلسرائی خامم
در مثنوی و قصیده ام ناکامم
احساس مرا نذر رباعی کردند
من شاعری از قبیله ی خیامم
***
بازانی از آه بر سرم باریده
بر گونه ی من اشک بسی غلطیده
چشمان من از دست دلت بارانی
چشمان تو گرگهای باران دیده
***
از حسرت پرواز پرم - لبریزم
از لانه ی خود دوباره بر می خیزم
ترسم که بهار را نبینم ، آخر
دلتنگ ترین جوجه ی این پائیزم
دلخون شدم از دست دل ترسویت
می لرزد اگر دست بیارم سویت
تو لایق این عشق نبودی ...اصلا
بردار و برو مال خودت گیسویت
از یک شب بی ستاره بر می گردم
با این دل پاره پاره بر می گردم
اصلا نگران نباش ( تنهائی جان)
هر جا بروم دوباره بر می گردم
***
از حضرت عشق التماسی بکنیم
شاید بشود حال اساسی بکنیم
از گوشه (راست ) یا (چپ ) لبهایت ...؟
اینبار بیا بوس سیاسی بکنیم
***
لبهای مرا بسوی صحبت نکشید
بر روی سرم دست محبت نکشید
خنداندن من کار شما مردم نیست
پس بیخود و بی فایده زحمت نکشید
***
از خانه ی خود نیز درم می کردند
در کوی شما دربدرم می کردند
آن لحظه چه دردی به دلم وارد شد !!!
وقتی که به زور شاعرم می کردند
***
(دعوت به غمی شبانه ) دستم باشد
یک سوژه ی شاعرانه دستم باشد
بگذار که دستم برسد تا زلفت
کافیست فقط بهانه دستم باشد
***
عادت شده ای و ترک عادت سخت است
پیشت نرود سر ارادت سخت است
وقتی که چنین سیب بهشتی دارم
آدم که شوم باز عبادت سخت است
***
وقتی که تو نیستی هوسها هیچند
تنهائی و عشق دور هم می پیچند
بازار فروش دل کساد است ، بیا
در شهر بدون درد ، دل سیخی چند
بين من و تو كاش تردد مي شد
در شهر نگاه ، ديدنت مد مي شد
يك شب تو پرستاري دل مي كردي
يك شب كه هزار شب نمي شد .... مي شد؟!***
بار غم ديروز كمي كمتر بود
يا پلك من از هميشه كمتر تر بود
از مرحمت عشق پس از چندين سال
ديروز كمي حال دلم بهتر بود
***
هر روز دلم خسته تر از ديروز است
آري ، غم هجران تو طاقت سوز است
وقتي كه دلم لك زده از تنهائي
خشكيدن طبع ، قوز بالا قوز است
***
آرامِ دلم ، دوباره بگشای لبت
بر این لب پوسیده بده جای لبت
بوسیدن لبهات چه ذوقی دارد
شیرین و ترو تازه و خوش ....وااای لبت
***
هرچند که قصه ی لبت تکراریست
اما هوسش بر لب خشکم جاریست
بعد از تب و تاب روزه داری اینک
لبهای تو دلچسب ترین افطاریست
****
اینقدر دعا ...!؟ استجابی هم کن
رحمی به دل و جان کبابی هم کن
پیش آ که لب با نمکت را بمکم
افطار شده کار ثوابی هم کن
قبل از هر چیز بر خودم واجب می دونم که از همه ی کسانی که
با نظراتشون من را در تحیح شعرها یاری می کنند تشکر کنم
و نهایت سپاس دارم از خانم تفرشی که با راهنمائی هاشون
در مورد رباعی ها بسیار به من کمک کردند
دو رمضانیه
گفتم که نگیر روزه ، نازم ! خوبم !
دیدی که لبت خشک شده محبوبم
تا اینکه ترکهای لبت محو شود
بسپار لبت را به لب مرطوبم
****
یکبار دگر مرا هوائی کردند
سرمست هوای آشنائی کردند
وقتی که سحر ، فرشتگانی عاشق
چشمان تو را باز گشائی کردند
این هم چند رباعی جدید:
من شاعر دل مرده ي اين انجمنم
دل مرده ترين شاعر اين جمع منم
گاهي كه رباي از لبم مي شنوي
از حوصله نيست مي پرد از دهنم
***
بگذار كه باز عقده خالي بكنم
با تندي و با گريه سوالي بكنم
سرگشته ي چشمان تو ام ....مي فهمي ؟!
من با چه زباني به توحالي بكنم ؟؟؟
***
آري ... همه ي گذشته هايم زردند
اي واي اگر گذشته ها بر گردند
من زاده ي روزهاي پائيزم كاش
تاريخ تولدم عوض مي كردند
***
بايد خجل از نگاه خيسم باشم
دلخوش به هر آنچه مي نويسم باشم
روزي برسد كه از سر بي شعري
محتاج همين طبع خسيسم باشم
***
ذهنت همه مشغول نگاريست ،نيا
جز من ، دل تو با دل ياريست ،نيا
حالا كه قرار است نسازي با من
قربان دلت دگر چه كاريست...؟!نيا
چندیست که زبانم و قلمم به رباعی عادت کرده اند حتی خودم هم با این قالب انس
گرفته ام و کمی تا قسمتی رباعی نوشته ام هر چند غزل را هم دوست دارم اما...
این رباعی رو به ***پریزاد برکه ی نور*** تقدیم کردم
چون حادثه اي شديد و آني هستي
با هر چه بلاست در تباني هستي
چون صاعقه ، مست بر دلم مي تازي
حقا كه بلاي آسماني هستي
****
و این رباعی هم تقدیم به نویسنده محترم وبلاگ اشک شیرین (خانم تفرشی)
اي مادر شعرهاي خيسم ،باران
بخشنده تر از طبع خسيسم ،باران
وقتي كه به ناز بر سرم مي باري
بي سابقه شعر مي نويسم ،باران
***
بي آنكه خودت خواسته باشي ،خوبي
در بين تمام اهل دل محبوبي
اي يوسف خوبروي خوشرو ،آخر
روشنگر چشم چندمين يعقوبي ؟!
***
بين من و او چه اختلافي بوده است
كاز روز ازل فكر تلافي بوده است
تنها سبب جدائي ما اين بود
لجبازي او كمي اضافي بوده است
***
هر لحظه تو از كوچه رواني تا دل
اين منزل ويرانه ندارد قابل
شرمنده كه ويران شده اما بد نيست
هرچند حقير است – بفرما داخل
***
يك روز من از كوي تو بر مي گردم
دنبال گل نازتري مي گردم
خاكم به دهن ،زبان من لال –ببخش
ديدم كه دلت گرفته ، شوخي كردم
***
چنديست تو هم مثل همه بد شده اي
يك ظالم بي رحم به اين حد شده اي
امروز براي بار چندم بوده
كاز روي دل شكسته ام رد شده اي ؟!
***
بگذار تو را پاي بساطم بكشم
احساس تو را تا كلماتم بكشم
بگذار كه با بهانه ي آمدنت
دستي به سر رباعياتم بكشم
دوستانی که لطف می کنند و نظر می دهند
نظر خواهی برای پست قبلی فعال است
دستی که مرا از پس این قافله انداخت
بین من و دنیای شما فاصله انداخت
یکبار دگر دختر طبعم هوسی شد
کم کم پسر ذوق مرا در تله انداخت
یا کودک دل ، آنهمه با عشق تو ور رفت
تا اینکه مرا اینهمه از حوصله انداخت
تقصیر خودم نیست اگر شاکی ام از عشق
شوق تو درونم تب و تاب گله انداخت
دستی که چنین روح مرا کرد مچاله
در دامن من صد غزل باطله انداخت
چون دید که از سیل حوادث نهراسم
آمد عقب سیل بلا زلزله انداخت
آنهم نه فقط دشمنی اش با دل من بود
آتش به در خانه هر سلسله انداخت
قربان همان دست که از اول شعرم
با یاد تو در سینه من ولوله انداخت
ای شاعر شیرین سخن ایلامی
با مست ترین ترانه ها همگامی
با عشق بمان که عاشقی خوش میگفت
عاشق شدن ابتدای خوش فرجامی
تقدیم به جناب صفر بیگی عزیز شاعر شیرین رباعی سرا