تبليغاتX
.:کودک ده ساله شهر :..: مرتضی لطفی :.

از داغ نشسته روی پیشانیها

پیداست سرانجام پشیمانیها

یوسف برود خوشگذرانی در مصر

حسرت بخورند بچه کنعانی ها

***

مائیم و همین داغ که بر دل داریم

از عشق زهی خیال باطل داریم

دست از سر ما دلشدگان بردارید

ما با خودمان همیشه مشکل داریم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:57 توسط مرتضی لطفی |

چندیست که گیج و هاج و واجم با شعر

دیگرنتوان کرد علاجم با شعر

عیش و طرب جوانی ازدستم رفت

در قصه ی تلخ ازدواجم با شعر

***

ازسردی این فصل درم آوردی

در هرم شعاع عاشقی پروردی

دلدادگی ام را به تو مدیون هستم

بانوی من ! الحق که تو خیلی مردی

***

هر روز دلم را به غمی آلودم

عاشق شدم و شکستم و فرسودم

من ؛ نخل تبر خورده ی این نخلستان

طوفان بوزد یا نوزد نابودم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:0 توسط مرتضی لطفی |

شبهای زمستان زده را بیدارم

چون ابر به پهنای دلم می بارم

یک بار بیا و حال من را بنگر

شاید تو بفهمی  که چه دردی دارم ؟!

***

اینجا به جز از عشق رخت در دل نیست

از یمن جمال تو کسی عاقل نیست

این قوم به شدت به تو ایمان دارند

هر چند هنوز دینشان کامل نیست

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:19 توسط مرتضی لطفی |

در بستری از سنگ از این آبادی

با پای کمی لنگ از این آبادی

ترسم نرسد به شهرتان ای زیبا

این شاعر دلتنگ از این آبادی

***

چون گرگ گذشته از شب و طوفانم

عاصی شده ام مدام در طغیانم

در هر نفسم حرص شکاری خفته

تیزست به قصد لب تو دندانم

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:16 توسط مرتضی لطفی |

هر چند که در غزلسرائی خامم

در مثنوی و قصیده ام ناکامم

احساس مرا نذر رباعی کردند

من شاعری از قبیله ی خیامم

***

بازانی از آه بر سرم باریده

بر گونه ی من اشک بسی غلطیده

چشمان من از دست دلت بارانی

چشمان تو گرگهای باران دیده

***

از حسرت پرواز پرم - لبریزم

از لانه ی خود دوباره بر می خیزم

ترسم که بهار را نبینم ، آخر

دلتنگ ترین جوجه ی این پائیزم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:7 توسط مرتضی لطفی |

 

دلخون شدم از دست دل ترسویت

می لرزد اگر دست بیارم سویت

تو لایق این عشق نبودی ...اصلا

بردار و برو مال خودت گیسویت

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:39 توسط مرتضی لطفی |

از یک شب بی ستاره بر می گردم

با این دل پاره پاره بر می گردم

اصلا نگران نباش ( تنهائی جان)

هر جا بروم دوباره بر می گردم

***

از حضرت عشق التماسی بکنیم

شاید بشود حال اساسی بکنیم

از گوشه (راست ) یا (چپ ) لبهایت ...؟

اینبار بیا بوس سیاسی بکنیم

***

لبهای مرا بسوی صحبت نکشید

بر روی سرم دست محبت نکشید

خنداندن من کار شما مردم نیست

پس بیخود و بی فایده زحمت نکشید

***

از خانه ی خود نیز درم می کردند

در کوی شما دربدرم می کردند

آن لحظه چه دردی به دلم وارد شد !!!

وقتی که به زور شاعرم می کردند

***

(دعوت به غمی شبانه ) دستم  باشد

یک سوژه ی شاعرانه دستم باشد

بگذار که دستم برسد تا زلفت

کافیست فقط بهانه دستم باشد

***

عادت شده ای و ترک عادت سخت است

پیشت نرود سر ارادت سخت است

وقتی که چنین سیب بهشتی دارم

آدم که شوم باز عبادت سخت است

***

وقتی که تو نیستی هوسها هیچند

تنهائی و عشق دور هم می پیچند

بازار فروش دل کساد است ، بیا

در شهر بدون درد ، دل سیخی چند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:50 توسط مرتضی لطفی |

 

 

بين من و تو كاش تردد مي شد

در شهر نگاه ، ديدنت مد مي شد

يك شب تو پرستاري دل مي كردي

يك شب كه هزار شب نمي شد .... مي شد؟!

***

بار غم ديروز كمي كمتر بود

يا پلك من از هميشه كمتر تر بود

از مرحمت عشق پس از چندين سال

ديروز كمي حال دلم بهتر بود

***

هر روز دلم خسته تر از ديروز است

آري ، غم هجران تو طاقت سوز است

وقتي كه دلم لك زده از تنهائي

خشكيدن طبع ، قوز بالا قوز است

***

آرامِ  دلم ، دوباره بگشای لبت

بر این لب پوسیده بده جای لبت

بوسیدن لبهات چه ذوقی دارد

شیرین و ترو تازه و خوش ....وااای لبت

***

هرچند که قصه ی لبت تکراریست

اما هوسش بر لب خشکم جاریست

بعد از تب و تاب روزه داری اینک

لبهای تو دلچسب ترین افطاریست

****

اینقدر دعا ...!؟ استجابی هم کن

رحمی به دل و جان کبابی هم کن

پیش آ  که لب با نمکت را بمکم

افطار شده کار ثوابی هم کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:38 توسط مرتضی لطفی |

 

قبل از هر چیز بر خودم واجب می دونم که از همه ی کسانی که

با نظراتشون من را در تحیح شعرها یاری می کنند تشکر کنم

و نهایت سپاس دارم از خانم تفرشی که با راهنمائی هاشون

در مورد رباعی ها بسیار به من کمک کردند

 

دو رمضانیه

گفتم که نگیر روزه ، نازم ! خوبم !

دیدی که لبت خشک شده محبوبم

تا اینکه ترکهای لبت محو شود

بسپار لبت را به لب مرطوبم

****

یکبار دگر مرا هوائی کردند

سرمست هوای آشنائی کردند

وقتی که سحر ، فرشتگانی عاشق

چشمان تو را باز گشائی کردند

این هم چند رباعی جدید:

 

من شاعر دل مرده ي اين انجمنم

دل مرده ترين شاعر اين جمع منم

گاهي كه رباي از لبم مي شنوي

از حوصله نيست مي پرد از دهنم

***

بگذار كه باز عقده خالي بكنم

با تندي و با گريه سوالي بكنم

سرگشته ي چشمان تو ام ....مي فهمي ؟!

من با چه زباني به توحالي بكنم ؟؟؟

 

***

آري ... همه ي گذشته هايم زردند

اي واي اگر گذشته ها بر گردند

من زاده ي روزهاي پائيزم كاش

تاريخ تولدم عوض مي كردند

 

***

بايد خجل از نگاه خيسم باشم

دلخوش به هر آنچه مي نويسم باشم

روزي برسد كه از سر بي شعري

محتاج همين طبع خسيسم باشم

***

ذهنت همه مشغول نگاريست ،‌نيا

جز من ،‌ دل تو با دل ياريست ،‌نيا

حالا كه قرار است نسازي با من

قربان دلت دگر چه كاريست...؟!نيا

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:28 توسط مرتضی لطفی |

چندیست که زبانم و قلمم به رباعی عادت کرده اند حتی خودم هم با این قالب انس

 گرفته ام و کمی تا قسمتی رباعی نوشته ام هر چند غزل را هم دوست دارم اما...

 

 

این رباعی رو   به  ***پریزاد برکه ی نور***  تقدیم کردم

چون حادثه اي شديد و آني هستي

با هر چه بلاست در تباني هستي

چون صاعقه ،‌ مست بر دلم مي تازي

حقا كه بلاي آسماني هستي

****

و این رباعی هم تقدیم به نویسنده محترم وبلاگ اشک شیرین (خانم تفرشی)

اي مادر شعرهاي خيسم ،‌باران

بخشنده تر از طبع خسيسم ،‌باران

وقتي كه به ناز بر سرم مي باري

بي سابقه شعر مي نويسم ،‌باران

***

بي آنكه خودت خواسته باشي ،‌خوبي

در بين تمام اهل دل محبوبي

اي يوسف خوبروي خوشرو ،‌آخر

روشنگر چشم چندمين يعقوبي ؟!

***

بين من و او چه اختلافي بوده است

كاز روز ازل فكر تلافي بوده است

تنها سبب جدائي ما اين بود

لجبازي او كمي اضافي بوده است

***

هر لحظه تو از كوچه رواني تا دل

اين منزل ويرانه ندارد قابل

شرمنده كه ويران شده اما بد نيست

هرچند حقير است – بفرما داخل

 

***

يك روز من از كوي تو بر مي گردم

دنبال گل نازتري مي گردم

خاكم به دهن ،‌زبان من لال ببخش

ديدم كه دلت گرفته ، شوخي كردم

***

چنديست تو هم مثل همه بد شده اي

يك ظالم بي رحم به اين حد شده اي

امروز براي بار چندم بوده

كاز روي دل شكسته ام رد شده اي ؟!

***

بگذار تو را پاي بساطم بكشم

احساس تو را تا كلماتم بكشم

بگذار كه با بهانه ي آمدنت

دستي به سر رباعياتم بكشم

 

دوستانی که لطف می کنند و نظر می دهند

نظر خواهی برای پست قبلی فعال است

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:43 توسط مرتضی لطفی